تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*

JavaScript Codes (arman- farnaz-artin)
JavaScript Codes
آرتين به معني پاك و مقدس و نام پنجمين پادشاه مادها

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 12:8 توسط Farnaz |

آقا آرتين و عمه معصوم

آقا آرتيني ظاهرا" كه حسابي با عمه بهتون خوش مي گذره و شما حال مي كنيد و اون بنده خدارو حسابي دنبال خودت مي چرخوني . هر روز كه مي يام خونه از خستگي بيهوش خوابيدي و عمه معصوم  از كارهاي جديدت مي گه منهم خستگي كار از تنم در مي ره اينكه مي بينم حسابي با عمه خوش مي گذروني و ديگه دلتنگي ماها رو نمي كني و تازه كلي هم تو طول روز بازي مي كني اينقدر كه ديگه تا شب حال هيچ كاري رو نداري .

خدايا شكرت چقدر زود شرايط رو وفق مرادم كردي . انگار همين ديروز بود كه اينقدر استرس داشتم از تنها گذاشتنت اما حالا خدا فرشته مهربوني رو واسمون فرستاده كه هرچقدر نق بزني باز با جون ودل نازت رو مي كشه  اينقدر دوست داره كه حتي هروقت كه پي پي مي كني قبل از اينكه من بخوام متوجه بشم سريع مي شورتت كه حتي يك لحظه هم كثيف نباشي . حتي به اصرار من كه دستكش دستت كن هم گوش نمي ده و مي گه اين قرطي بازي ها چيه بچه ام اذيت مي شه .

اينهارو واست نوشتم كه بدوني چقدر عمه دوست داره واست زحمت مي كشه . هيچ وقت اين زحمتهاش و محبتهاش رو فراموش نكن .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 11:14 توسط Farnaz |

گذر عمر

چقدر روزها زود مي گذره . انگار همين ديروز بود كه مي خواستم بزارمت پيش پرستار و بيام اداره . چقدر سخت بود واسم انتخاب و اينكه تو رو پيش يه غريبه بزارم . اما از اونجايي كه عادت دارم هميشه خوشبين باشم زياد بهش گير نمي دادم . اما مي ديدم كه تو بعضي چيزها سهل انگاره . قرارشده بود كه از شنبه عمه معصوم بياد پيشت واسه همين بهش گفتم از سه شنبه بياد بمونه يه ذره باكارهاي الناز   (الناز) پرستارت آشنا شه و توهم بهش عادت كني . از طرفي هم چون نمي خواستم باهاش دوباره تمديد قرارداد كنم به خاله اكرم كه دنبال پرستار مي گشت گفتم اين دختر خوبيه مي خواي باهمين قرارداد ببند واسه همين يه هفته جلوتر باهاش مي خواستم تصفيه كنم اما اون بعد از اينكه با خاله اكرم قرارداد بست يه مورد بهتر گيرش اومد و طمع كرد و خواست كه بره و قراردادش رو هم بهم بزنه . ديروز صبح كه مي خواستم بيام ديدم خيلي عصبي و كلافه است . تو هم چون شب قبل مهمون داشتيم بي خواب شده بودي و زياد سرحال نبودي . اصلا" دلم نمي خواست بيام اداره . دلم برات خيلي مي سوخت چون دوست داشتي همش بغلت كنم .ازش پرسيدم : الناز جون چته چرا اينقدر ناراحتي مثل هر روزت نيستي . اما گفت : چيزي نيست .

پرسيدم كارت چي شد بالاخره چه كار مي كني مي ري پيش همكارم يا نه ؟

گفت : آره مي رم پيشش اونجا بهم خورد يه نيروي ديگه فرستادند . منهم خوشحال شدم سريع به دوستم زنگ زدم كه نگران نباشه . اون بنده خدا هم كلي خوشحال شد و گفت كه از ديشب از شدت ناراحتي خوابش نبرده . چون دوست داشت يه آدم مطمئن بره پيشش . يه هو ظهر ديدم دوستم زنگ زدو گفت بابا اين پرستارت عجب آدميه . الان زنگ زده مي گه قرار شده يه نيروي ديگه واستون بفرستند من قراردادم رو باهاتون فسخ مي كنم . اينقدر اعصابم بهم ريخت . زنگ زدم خونه و كلي دعواش كردم كه چرا دروغ مي گي لااقل از صبح مي گفتي كه نمي خواي بري تا من به اين بنده خدا بگم حالا همكارم هم چهارشنبه صبح زود مي رفتند شمال ، شنبه هم مي خواست بياد سركار . اونهم شروع كرد به داد و بيداد كه به من چه هركي به فكرش خودشه . نمي دونم بابام به من اجازه نمي ده و از اين جور حرفها .

وقتي ديدم داره داد مي زنه خيلي ناراحت شدم و گفتم . من الان به خواهر شوهرم مي گم بياد اونجا شماهم ديگه لازم نيست پيش آرتين بموني .

سريع زنگ زدم واسه عمه معصوم گفتم همين الان برو خونه امون اون بنده خدا هم ده دقيقه اي خودش رو رسوند خونه با مهديه دختر عموت .

وقتي اومدم خونه اصلا" دلم نمي خواست ديگه ببينمش . آدم دروغگو . مهديه هم شروع كرد به بد گفتن . كه نمي دونم وقتي ما اومديم آرتين رو تنهايي گذاشته رو مبل و خودش داشت با تلفن صحبت مي كرد . يا تو آشپزخونه آرتين رو مي ذاشت رو كابينت و خودش كارهاش رو مي كرد .

نمي دونم اشتباه كردم كه اعتماد كردم . از ديشب تاحالا دارم از عذاب وجدان ديوونه مي شم . چرا تنهات گذاشتم چرا به همچين كسي اعتماد كردم اگه خداي نكرده تو از روي كابينت مي افتادي . يا شايدم چندين بار تاحالا از روي مبل افتاده باشي و به من نگفته الهي واست بميرم مادر ديروز خيلي اذيت شدي نه ؟ منو ببخش عزيزم واسه همه اين روزهايي كه مجبور بودم تنهات بزارم پيش پرستار اميدوارم جبران بشه . چون عمه ات خيلي دوست داره و تو امروز خيلي خوشحال بودي برعكس همه اون روزهاي تلخ . ديروز مهديه و عمه معصوم كلي باهات بازي كردند و تو ديشب آروم و راحت تا صبح خوابيدي . وقتي صبح بيدار شدم ديدم رفتي كنار عمه ات رو بالشش خوابيدي . اينقدر ناز و آروم خوابيده بودي كه دلم از خوشحالي پر شد . دوست دارم عزيزم و مي خوام كه ماماني رو ببخشي .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 10:56 توسط Farnaz |

امان از پسمل يكي يه دونه

پسمل خوشگل من حسابي بزرگ شدي و شيطون . حالا ديگه حتي واسه يه لحظه هم آروم نيستي تا سرمون رو مي چرخونيم تو از روي اين مبل رفتي رو اون يكي و يا داري مي ري رو دسته اش يا داري از روي اين يكي مي ري روي اون يكي يا چهار دست و پا داري ازش پايين مي ياي . يا اينكه تو بوفه اي و رفتي سراغ رسيور و ظرفها يا تو كتابخونه مشغول فضولي كردن . امان از لحظه غفلت ما كه در دستشويي و حمام باز بمونه و جنابعالي انگار بو مي كشي چون ظرف فقط نيم ثانيه خودت رو مي رسوني به اونجا .

 ولي با همه اين شيطنت ها و گاهي كلافه گي ها بيشتر از بي نهايت دوست دارم . دوست داشتني كه هيچوقت قابل بيان نيست . وقتي تصورش رو مي كنم كه سال پيش كجا و چه شكلي بودي دلم از عظمت خدا مي لرزه .

بيشترين چيزي كه بهش علاقه نشون مي دي به بستن در بطريه كافيه يه بطري تو دستمون ببيني بيچاره امون مي كني تا بهت بديم و تو هم سرش رو ببندي بعد كه موفق شدي مي خندي و ما رو نگاه مي كني كه تشويقت كنيم . امان از موقعي كه بهت بگيم نكن حالا هرچي سريع داد مي زني و اعتراض مي كني . ظاهرا" كه خيلي خيلي قدو جسور تشريف داريد . اجازه نمي دي كسي بهت امر و نهي كنه همچين دعواش مي كني كه طرف حسابي شوكه مي شه .

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 13:11 توسط Farnaz |

اولين سال مادر شدن

امسال اولين ساليه كه مادر شدم . البته پارسال ني ني ام تو دلم بود و من مامان تو دلي بودم .اماحالا عسلم قشنگم تو بغلمه و با ديدن هرلحظه صورت قشنگ و نازش شكر خدارو مي كنم و به خودم از اين جهت كه مادرم مي بالم .

و از خدا مي خوام كه بتونم واسه تو عسلم هم مادر خوبي باشم مادري كه بهش افتخار كني و جامعه هم به خاطر تربيت تو گل نازم به من افتخار كنه .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 14:12 توسط Farnaz |

بهترين روز خدا

مادر عزيزم بهترين روز خدا روز مادر رو به تو فرشته قشنگ و نازم تبريك مي گم مي خوام اينو بدوني كه در بي پناه ترين لحظه هام هروقت كه دنبال پناهگاهي امن باشم در حسرت شونه هاي مهربونت غربيانه گريه خواهم كرد . دوست دارم با تموم وجودم هرچند كه نمي تونم ذره اي از محبتهات رو جبران كنم . حالا كه مادر شدم و تمومي دلشوره ها نگراني هات رو با بند بند وجودم احساس مي كنم مي فهمم كه چقدر در حقت كوتاهي كردم . نازنينم منو به خاطر همه بدي ها و قصورهام ببخش هرچند كه تو بزرگوارتر و بخشنده تر از اين حرفهايي . تنها آرزوم بودن سايه تو و پدر عزيزم بالاي سر ما براي هميشه است.

بر دستان مهربانت بوسه هايي از قدرداني و سپاس نثار مي كنم . هميشه در قلبمي تاج سرم مادرم .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 14:8 توسط Farnaz |

آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند.

همسر و مادر عزيزم جائي پيدا نكرديم كه بتونيم غافلگيرت كنيم . براي همين هم تو وبلاگت پيام تبريكمون رو قرار داديم . روزت مبارك (آرمان و آرتين)

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 16:22 توسط Farnaz |

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 14:21 توسط Farnaz |

پسمل قشنگ يه دونه

گل پسر ناز نازي خيلي وقته كه از كارهات نگفتم .روز به روز داري شيرين تر مي شي و من اشتياقم واسه اينكه اين روزهاي قشنگ رو واست ثبت كنم بيشتر مي شه .

هفته پيش ما اسباب كشي داشتيم بالاخره اومديم خونه جديد  واي كه چقدر راحت و خوبه و تو چقدر توش خوشحالي . صبح زود با مامان جون و بابايي و الناز جون رفتيم خونه جديد . ما يه همسايه مهربون هم پايين خونه امون داريم كلا" خونه امون دو طبقه است . و ما طبقه بالاهستيم .

وقتي كارگرها داشتند وسايل رو مي آورند آقا آرتين تو روروئكش اينورو اونور مي رفت كلي ذوق مي كرد كه روي سراميك مي تونه اينقدر سريع حركت كنه ولي وقتي آقاهاي مهربون زحمتكش مي اومدند تا وسايل رو عرق ريزون بزارن تو خونه آرتين خيلي با مزه زل زده بود بهشون همه حركتاشون رو باچشم دنبال مي كرد اينقدر خوردني بود كه دلم مي خواست غورتش بدم .

خلاصه كلي كيف كرد چون هرجا كه مي رفت يه چيزي واسه فضولي پيدا مي كرد و عصر هم كه حسابي خسته و كوفته خوابيد . طفلي الناز جون خيلي زحمت كشيد و اكثرا" آرتين تو بغلش راه مي برد .با اينكه دو دفعه با بخار شو كل خونه رو شستم اما بازهم آرتين عين اين پسمل شلخته ها كل سرتاپاش سياه بود و بنده خدا الناز جون مجبور بود هردقيقه بشورتش . اينقدر كثيف شده بود كه وقتي بردمش حموم كيف كردم از تميزي و خوشگلي اش . ايندفعه خيلي بهم چسبيد خيلي ناز شده بود تو حموم . خودش هم اصلا" دلش نمي خواست از حموم بياد بيرون تو وانش نشسته بود و آب بازي مي كرد راستي گلم شمااز سر شستن بدت مي ياد و همش گريه مي كني .

مامان جون مهربون كلي زحمت كشيد و سريع وسايل رو چيديم بعد هم كه خاله خاطره و شقايق جون هم اومدند كمكمون زن عمو زهرا هم مي خواست بياد اما من مي دونستم موقع امتحانات بچه هاشه و اونها هم خيلي حساسند واسه همين نخواستم بياد كه اذيت نشه .

راستي راستي ني ني نازم شما روز جمعه تاريخ ۳/۳/۸۷ وقتي زن عمو و عمو اومده بودند خونه امون و توهم حسابي گشنه ات بود وقتي به به ات رو تو دست من ديدي و گفتي به به واي خدا كه چقدر ذوق كردم قبل از اون هروقت منو مي خواستي و كلافه بودي با گريه مي گفتي مامان من  فكر مي كردم اختياري نيست وتو همينجوري مي گي تا اينكه پنج شنبه اي خواستي بري بغل بابايي و گفتي بابا و پريدي تو بغلش . ناز نازي تو از تقليد كردن خيلي بدت مي ياد . وقتي چيزي رو واست انجام مي دم با تعجب به من نگاه مي كني و مي خندي و چند وقت بعد عين اون كار رو انجام مي دي . يعني مي خواي بگي خودم ياد گرفتم اصلا" از شما تقليد نكردم . هنوز تو حسرتش موندم كه بگم به به و شما پشت سر من تكرار كني .

عاشق دالي بازي هستي وقتي تو آشپزخونه هستم تو با روروئكت مي ري سمت در و سرت رو مي ياري تو آشپزخونه و مي خندي دوباره مي ري سمت در و بازهم تكرار دلم مي خواد اون موقعي بخورمت بس كه نازي .

يه اتفاق جالب پنجشنبه اي افتاد . منو خاله خاطره رفته بوديم تو اتاق تا بخوابيم و تو و شقايق هم تو اتاق خودت بودي مامان جون والناز جون هم تو هال نشسته بودند . من خواب بودم كه يكهو با صداي جيغ تو از خواب پريدم . هركاري مي كردند ساكت نمي شدي تا كه اومدي بغلم و ساكت شدي و اما هنوز هق و هق مي زدي . پرسيدم چي شده كه شقايق گفت : هيچي خاله از خواب بيدار شد يكهو ترسيد . ديگه بغل شقايق نمي رفتي و تا مي اومد نزديكت گريه مي كردي . همه تعجب كرده بوديم كه چرا تو اينجوري مي كني آخه شقايق رو خيلي دوست داري . تا اينكه شقايق بعد از يكساعت اعتراف كرد كه تو رو گذاشته رو تشكت و رفته واست عروسك بياره كه تو افتادي . واسه همين هم باهاش قهر كردي تا چند ساعت وقتي مي اومد نزديكت گريه مي كردي و روتو بر ميگردوندي ديگه اشكش رو درآورده بودي كه بالاخره رضايت دادي و باهاش آشتي كردي . آره عزيزم ظاهرا" شما خيلي حساس تشريف داري و سريع بهت بر مي خوره چون يه سري هم بابايي دعوات كرد بعدش تا باهات حرف مي زد تو گريه مي كردي تو كلي ازت عذرخواهي كرد و بردت بيرون تا تونستي ببخشيش . اما گل من هيچوقت از ماماني ناراحت نمي شه . چون مي دونه مامان قدر چشمهام دوست دارم اينقدر دوست دارم كه خودم بعضي وقتها مي ترسم از اين همه دوست داشتن .

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:21 توسط Farnaz |

آرتين ناز نازي

آقا آرتين ناز نازي ما حسابي شيطون شده . ديگه نمي شه تو خونه نگهش داشت چون همش دوست داره بره ددر . وقتي در خونه باز مي شه از خوشحالي همچين جيغي مي كشه كه انگار اين بچه صدساله بيرون نرفته . با اينكه هر روز علارغم خستگي بابايي مي ريم بيرون ولي بازم از ساعت پنج به بعد شروع مي كنه به نق زدن كه منو ببرين ددر .

ديشب هم كه كلي ما رو تنيبه كرد . چون وقتي كه لالا كرد من يواشكي گذاشتمش تو تختش آخه مي ترسم زير دست و پاهاي ما له بشه . نصفه شبي واسه شير بيدار شد و يك گريه اي راه انداخت كه دل منو باباش ريخت . بابايي كه مي گفت حتما" يه جايي اش درد مي كنه همچين جيغ از ته دل مي كشيد كه كلي ما رو ترسوند . شيرش رو كه خورد گرفتمش بغلم و آروم تو بغلم خوابيد و بعد هم گذاشتمش تو تخت خودمون . بيچاره بابايي كه كلي ترسيده بود . وقتي اومد و ديد كه آروم تو بغل من خوابيده خنديد و گفت : پدر سوخته همچين تنبيه امون كرد كه ديگه هيچوقت جرئت نمي كنيم بزاريمش تو تختش .

راستي راستي يه چيز جالب آرتين به آهنگ مرو از يار حساسيت داره و به محض خوندن اين آهنگ بغض مي كنه . جالب اينجاست كه فقط به اين آهنگ حساسيت داره تو خنده و شادي هم كه باشه اين آهنگ رو واسش بخونيم سريع بغض مي كنه . احتمالا" از اين آهنگ خاطره بدي داره .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 15:48 توسط Farnaz |